![]() |
درنگنامه |
زندگینامه امام محمد باقر(ع)
نام : پنجم محمد .
لقب معروف: باقرالعلوم .
القاب دیگر: هریک بازگوینده صفتى از صفات آن امام بزرگوار است .
کنیه :امام ابوجعفر .
مادر: فاطمه دختر امام حسن مجتبى ( ع ).
بنابراین نسبت آن حضرت از طرف مادر به سبط اکبر حضرت امام حسن ( ع )و از سوى پدر به امام حسین ( ع ) می رسید .
پدر:حضرت سیدالساجدین , امام زین العابدین , على بن الحسین ( ع ) .
تولد حضرت: روز جمعه سوم ماه صفر سال 57 هجرى در مدینه
درکربلا همراه پدر و در کنار جدش حضرت سیدالشهداء کودکى بود که به چهارمین بهار زندگیش نزدیک می شد .
دوران امامت امام محمد باقر ( ع ) 19سال
از سال 95 هجرى ,{ سال درگذشت امام زین العابدین ( ع ).} تا سال 114 .
عصر او
در دوره امامت امام محمد باقر ( ع ) و فرزندش امام جعفرصادق ( ع ) مسائلى مانند انقراض امویان و بر سر کار آمدن عباسیان و پیدا شدن مشاجرات سیاسى و ظهور سرداران و مدعیانى مانند ابوسلمه خلال و ابومسلم خراسانى و دیگران مطرح است , ترجمه کتابهاى فلسفى و مجادلات کلامى در این دوره پیش میآید , و عدهاى از مشایخ صوفیه و زاهدان و قلندران وابسته به دستگاه خلافت پیدا میشوند .
قاضیها و متکلمانى به دلخواه مقامات رسمى و صاحب قدرتان پدیدمیآیند و فقه و قضاء و عقاید و کلام و اخلاق را - بر طبق مصالح مراکز قدرت خلافت شرح و تفسیر مینماید , و تعلیمات قرآنى - به ویژه مسأ له امامت و ولایت را , که پس از واقعه عاشورا و حماسه کربلا , افکار بسیارى از حق طلبان را به حقانیت آل على ( ع ) متوجه کرده بود , و پرده از چهره زشت ستمکاران اموى ودین به دنیا فروشان برگرفته بود , به انحراف میکشاندند و احادیث نبوى را دربوته فراموشى قرار میدادند .
برخى نیز احادیثى به نفع دستگاه حاکم جعل کرده ویا مشغول جعل بودند و یا آنها را به سود ستمکاران غاصب خلافت دگرگون می کردند .
اینها عواملى بود بسیار خطرناک که باید حافظان و نگهبانان دین در برابر آن هابایستند .
بدین جهت امام محمد باقر ( ع ) و پس از وى امام جعفر صادق ( ع ) , براى نشر تعلیمات اصیل اسلامى و معارف حقه بهره جستند , و دانشگاه تشیع و علوم اسلامى را پی ریزى نمودند .
و شاگردانى عالم و عامل و یارانى شایسته و فداکار تربیت کردند , و فقه آل محمد ( ص ) را جمع و تدوین و تدریس نمودند .
به همین جهت محضر امام باقر ( ع ) مرکز علماء ودانشمندان و راویان حدیث و خطیبان و شاعران بنام بود .
در مکتب تربیتى امام باقر ( ع ) علم و فضیلت به مردم آموخته میشد .
اونیز,متولى صدقات حضرت رسول ( ص ) و امیرالمؤمنین ( ع ) و پدر و جد خود بود واین صدقات را بر بنى هاشم و مساکین و نیازمندان تقسیم می کرد , و اداره آنهارا از جهت مالى به عهده داشت .
امام باقر ( ع ) داراى خصالی ستوده و مؤدب به آداب بود .
سیرت و صورتش چشم نواز بود .
پیوسته لباس تمیز و نومی پوشید .
در کمال وقار و شکوه حرکت می کرد .
از آن حضرت یپرسیدند : جدت لباس کهنه و کم ارزش می پوشید , تو چرا لباس فاخر بر تن می کنى ؟ پاسخ داد : مقتضاى تقواى جدم و فرماندارى آن روز , که محرومان و فقرا و تهیدستان زیادبودند , چنان بود .
من اگر آن لباس بپوشم در این انقلاب افکار , نمی توانم تعظیم شعائر دین کنم .
امام پنجم ( ع ) بسیار گشاده رو و خوش برخورد بود .
با همه اصحاب مصافحه می کرد و دیگران را نیز بدین کار تشویق می فرمود .
می فرمود : مصافحه کردن کدورتهاى درونى را از بین میبرد و گناهان دوطرف - همچون برگ درختان در فصل خزان - می ریزد .
امام باقر ( ع ) در صدقات و بخشش و آداب اسلامى مانند دستگیرى از نیازمندان و تشییع جنازه مؤمنین وعیادت از بیماران و رعایت ادب و آداب و سنن دینى , کمال مواظبت را داشت .
اومی خواست سنتهاى جدش رسول الله ( ص ) را عملا در بین مردم زنده کند و مکارم اخلاقى را به مردم تعلیم نماید .
در روزهاى گرم براى رسیدگى به مزارع و نخلستانها بیرون م یرفت , و باکارگران و کشاورزان بیل می زد و زمین را براى کشت آماده می ساخت .
آنچه ازمحصول کشاورزى - که با رنج - به دست می آورد در راه خدا انفاق می کرد .
بامداد که براى اداى نماز به مسجد جدش رسول الله ( ص ) می رفت , پس از گزاردن فریضه , مردم گرداگردش جمع می شدند و از انوار دانش و فضیلت اوبهره می بردند .
مدت بیست سال معاویه در شام و کارگزارانش در مرزهاى دیگر اسلامى درواژگون جلوه دادن حقایق اسلامى - با زور و زر و تزویر و اجیر کردن عالمان خودفروخته - کوشش بسیار کردند .
ناچار حضرت سجاد ( ع ) و فرزند ارجمندش امام محمد باقر , در اصلاح عقاید مردم به ویژه در مسأ له امامت و رهبرى , که تنها شایسته امام معصوم است , سعى بلیغ کردند و معارف حقه اسلامى را - در عرصه های مختلف - به مردم تعلیم دادند ; تا کار نشر فقه و احکام اسلام به جایى رسید که فرزند گرامى آن امام , حضرت امام جعفر صادق ( ع ) دانشگاهى با چهار هزار شاگرد پایه گذارى کرد , و احادیث و تعلیمات اسلامى را در اکناف و اطراف جهان آن روز اسلام ،انتشار داد .
امام سجاد ( ع )با زبان دعا و مناجات و یادآورى از مظالم اموى و امر به معروف و نهى از منکرو امام باقر ( ع ) با تشکیل حلقه هاى درس , زمینه این امر مهم را فراهم نمود ند
روزى جابر بن عبدالله انصارى که در آخر عمر دو چشم جهان بینش تاریک شده بود به محضر حضرت سجاد ( ع ) شرفیاب شد .
صداى کودکى را شنید , پرسید کیستى ؟ گفت من محمد بن على بن الحسینم , جابر گفت : نزدیک بیا , سپس دست او راگرفت و بوسید و عرض کرد : روزى خدمت جدت رسول خدا ( ص ) بودم .
فرمود : شاید زنده بمانى و محمدبن على بن الحسین که یکى از اولاد من است ملاقات کنى .سلام من را به او برسان و بگو :
"خدا به تو نور حکمت دهد وحقاق دین وعلم توسط تورا نشر یابد" .
امام پنجم هم به امر جدش قیام کرد و در تمام مدت عمر به نشر علم و معارف دینى و تعلیم حقایق قرآنى و احادیث نبوى ( ص ) پرداخت .
او, علیه السلام ,منبع انوار حکمت و معدن احکام الهى بود .
نام آن حضرت برصدر صدها حدیث و روایت و کلمات قصار و اندرزهایى همراه است , که در 19 سال امامت براى ارشاد مستعدان و دانش اندوزان و شاگردان شایسته خود بیان فرموده است .
بنا به روایاتى که نقل شده است , در هیچ مکتب و محضرى دانشمندان خاضعتر و خاشع تر ازمحضر محمد بن على ( ع ) نبودند .
در زمان امام محمد باقر ( ع ) مردم کم کم لذت علوم اهل بیت و معارف اسلامى را درک می کردند , وبه, زلال گواراى دانش امام باقر ( ع ) را روی آوردند و تسلیم مقام علمى امام ( ع ) شدند , وبه گفته یکى از مورخان :
"مسلمانان در این هنگام از میدان جنگ و لشکر کشى متوجه فتح دروازههاى علم و فرهنگ شدند ".
چون سیره و شخصیت امام و تعلیمات او - در ابعاد و مرزهاى مختلف - وحمایت او از مظلومان ومبارزان بر ضرر حکومت بود , مورد اذیت و ایذاء دستگاه قرار می گرفت .
روایاتى در دست است که امام محمد باقر ( ع )بااین که خود - در روزگارش -به مرزبانی فکرى و فرهنگى و نشر اخلاق و فلسفه اصیل اسلامى و جهان بینى خاص قرآن , و تنظیم مبانى فقهى و تربیت شاگردانى مانند امام شافعى و تدوین مکتب مشغول بود , موضع انقلابى برادرش زید را نیز تأ یید می کرد؛ چنانکه نقل شده امام محمد باقر ( ع ) می فرمود :" خداوندا پشت من را به زید محکم کن ".
و نیز نقل شده است که روزى زید بر امام باقر ( ع ) وارد شد , چون امام ( ع ) زید بن على را دید , این آیه را تلاوت کرد :
"یا ایها الذین آمنوا کونوا قوامین بالقسط شهداء لله ".
یعنى : اى مؤمنان , بر پاى دارندگان عدالت باشید و گواهان , خداى را .
آنگاه فرمود
": انت و الله یا زید من اهل ذلک"
, اى زید , به خدا سوگندتو نمونه عمل به این آیه اى .
زید برادر امام محمد باقر ( ع ) که تحت تأ ثیر تعلیمات ائمه ( ع ) براى اقامه عدل و دین قیام کرد .سرانجام علیه هشام ابن عبدالملک اموى ,در سال ( 120 یا 122 ) زمان امامت امام جعفر صادق ( ع ) خروج کرد و دستگاه جباراموی , ناجوانمردانه او را به قتل رساند .
بدن مقدس زید را سال ها برای ارعاب مردم بر دار نگه داشتند و سپس سوزانیدند .
و چنانکه تاریخ می نویسد : گرچه نهضت زید نیز به نتیجه اى نینجامید و قیامهاى دیگرى نیز که در این دوره به وجود آمد , از جهت ظاهرى به نتایجى نرسید , ولى این قیام ها و اقدام ها در تاریخ تشیع موجب تحرک و بیدارى و فرهنگ شهادت علیه دستگاه جور گردید و خون پاک شیعه را درجوشش و غلیان نگهداشت و خط شهادت را تا زمان ما استمرار یخشید .
امام باقر ( ع ) و امام صادق ( ع ) , گرچه زمینه را برایقیام مساعد نمی دیدند , ولى در هر فرصت و موقعیت به تصحیح نظر جامعه درباره حکومت و تعلیم و نشر اصول اسلام و روشن کردن افکار , که نوعى دیگر از مبارزه است , دست زدند .
در این دوره , حکومت اموى رو به زوال بود و فتنه عباسیان دامنگیر آنان شده بود , و بهترین فرصت براى نشرافکار زنده و تربیت شاگردان و آزادگان و ترسیم خط درست حکومت , پیش آمده بود و در حقیقت مبارزه سیاسى در شکل پایه ریزى و تدوین اصول مکتب - که امرى بسیار ضرورى بود - انجام گرفت .
ولی دستگاه خلافت آنجا که احساس می کرد:امام ( ع ) نقاب از چهره ظالمانه دستگاه برمی گیرد و خط صحیح را در شناخت امام معصوم ( ع ) و امامت که دنباله خط رسالت و بالاخره حکومت الله است تعلیم می دهد , دست به ایذاء و آزار وشکنجه امام ( ع ) مزدند و گاه به زجر و حبس و تبعید ...:
در یکى از سالها که هشام بن عبدالملک , خلیفه اموى , به حج آمد , جعفر بن محمد , امام صادق نیزهمراه پدر بود .
روزى در مکه , حضرت صادق , در مجمع عمومى سخنرانى درباره : مسأ له پیشوایى و امامت و اینکه پیشوایان بر حق و خلیفه هاى خدا در زمین ایشانند نه دیگران , و اینکه سعادت اجتماعى و رستگارى در پیروى و بیعت با ایشان است و نه دیگران سخنرانی می کند .
این سخنان که در اوج قدرت هشام گفته یود , آن هم در مکه در موسم حج , طنینى بزرگ می یابد و به گوش هشام می رسد .
هشام بااینکه در مکه بود جرأ ت نمی کند و به مصلحت خود نمی بیند که متعرض آنان شود .
وقتی به دمشق می رسد , مأ مور به مدینه میفرستد و از فرماندارمدینه می خواهد که امام باقر ( ع ) و فرزندش را به دمشق روانه کند .
حضرت صادق ( ع ) از این سفر چنین گزارش می دهدد :
چون وارد دمشق شدیم , روز چهارم ما را به مجلس خود طلبید .
هنگامى که به مجلس او درآمدیم , هشام بر تخت پادشاهى خویش نشسته و لشکر و سپاهیان خود را در سلاح کامل غرق , و در دو صف دربرابر خود نگاه داشته بود .
دستور داده بود تا آماج خانهاى ( جاهایى که درآن نشانه براى تیراندازى می گذارند ) در برابر او نصب کرده بودند , و بزرگان اطرافیان او مشغول مسابقه تیراندازى بودند .
هنگامى که وارد حیاط قصر او شدیم , پدرم در پیش می رفت و من از در پی او می رفتم , چون نزدیک رسیدیم , به پدرم گفت : شما هم همراه اینان تیر بیندازید پدرم گفت : من پیر شده ام .
اکنون این کار از من ساخته نیست اگر من را معاف دارى بهتر است .
هشام قسم یاد کرد : به حق خداوندى که ما را به دین خود و پیغمبر خود گرامى داشت , تورا معاف نمی دارم .
آنگاه به یکى از بزرگان بنى امیه امر کرد که تیر و کمان خود را به امام باقر بده تا او نیز در مسابقه شرکت کند .
پدرم کمان را از آن مرد بگرفت و یک تیر در زه گذاشت و به قوت بکشید و بر میان نشانه زد .
سپس تیر دیگر بگرفت و بر فاق تیر اول زد ... تاآنکه نه تیر پیاپى افکند .
هشام از دیدن این چگونگى خشمگین گشت و گفت : نیک تیر انداختى اى ابوجعفر , تو ماهرترین عرب و عجمى در تیراندازى .
چرامی گفتى من بر این کار قادر نیستم ؟ ...
بگو : این تیراندازى را چه کسى به تویاد داده است .
پدرم فرمود : میدانى که در میان اهل مدینه , این فن شایع است .
من در جوانى چندى تمرین این کار کرده ام .
هشام از مجموع ماجرا غضبناک گشت و باپدرم یه مشاجره پرداخت .
در همان محفل هشام بر سر مقام رهبرى و خلافت اسلامى با امام باقر ( ع ) سخن می گوید .
امام باقر درباره رهبرى رهبران بر حق و چگونگى اداره اجتماع اسلامى و اینکه رهبر جامعه اسلامى باید چگونه باشد , سخن می گوید .
اینها همه هشام را - که فاقد آن صفات بوده است و غاصب آن مقام -بیش از پیش ناراحت می کند وتطمبم برقتل امام می گیرد وجون بر ابنکار موفق نمی شود. امام باقر را به زندان می افکند .
وقتی به او خبر می دهند که زندانیان دمشق مرید و معتقد به امام ( ع ) شده اند , امام را رها می کند و به شتاب روانه مدینه مین ماید .
و پیکى سریع , پیش از حرکت امام از دمشق , می فرستد تا در آبادیها و شهرهاى سر راه همه جا علیه آنان :( امام باقر و امام صادق ع ) تبلیغ کنند تا بدین گونه ,مردم با آنان تماس نگیرند و تحت تأ ثیر گفتار و رفتارشان واقع نشوند .
با این وصف امام ( ع ) در این سفر , از تماس با مردم - حتى مسیحیان - و روشن کردن آنان غفلت نمیورزد .
جالب توجه و قابل دقت و یادگیرى است که امام محمد باقر ( ع ) وصیت می کند به فرزندش امام جعفر صادق ( ع ) که مقدارى از مال او را وقف کند , تاپس از مرگش , ده سال در ایام حج و در منى ، محفل عزا اقامه کنند .
توجه به موضوع و تعیین مکان , اهمیت بسیار دارد .
به گفته صاحب الغدیر -زنده یاد علامه امینى - این وصیت براى آن است که اجتماع بزرگ اسلامى , در آن مکان مقدس با پیشواى حق و رهبر دین آشنا شود و راه ارشاد در پیش گیرد , و از دیگران ببرد و به این پیشوایان بپیوندد ,
ادامه در متاسیتی دیگر .
... پيام هاي ديگران() link سهشنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸ - عبدالرضا
گاه و بی گاه دلم بدجوری واسه خدا تنگ میشه . یه وقتایی دلم میخواد بهم وقت قبلی بده و تو یه جلسه خصوصی دو نفره درد دلامو بشنوه . اون منو از ملاقاتش به خاطر نگرفتن وقت قبلی محروم نمیکنه . هیچ وقت اسمم واسه صحبت با اون وارد یه لیست انتظار طویل نمیشه که معلوم نیست کی نوبت به من برسه . محاله ، محاله ممکنه بهم بگه نمیپذیرمت .
خیلی بزرگواره ، با وجودی که بالاترین مقام این دنیای شلوغ پلوغه ، هیچ وقت منتظرم نمیذاره .
گاهی اوقات واسش نامه مینویسم و میدونم که نامههامو بیجواب نمیذاره ، وقتی توی دفتر خاطراتم نامههام رو مرور میکنم ، میبینم حتی یه دونش هم بیجواب نمونده .
من و خدا یه قول و قراری با هم گذاشتیم ، اون به من قول داد همیشه مراقبم باشه و کمتر و کمتر از عالیترین ، بهم نده و من بهش قول دادم حتی اگر دل بیقرارم در حسرت آرزویی بال بال میزد و شوق استجابت دعایی آتیشم میزد با تموم وجودم بدون ذرهای تردید ، اول بگم اجازه خدایا ، خدایا تو اجازه میدی ؟ تو صلاح میدونی ؟ اگه تو ناراضی باشی دلم به نارضایتیت راضی نمیشه ؛ میدونم آخه تو دوستم داری و همیشه برام بهترینها رو خواستی ؛ اصلاً از خوبی بیانتهای تو ، بد خواستن محاله .
اعتراف میکنم قول سنگینیه و عمل بهش مثله به زبون آوردنش کار سادهای نیست ، واسه همین از خودش خواستم و بهش گفتم : من فقط یه بندهام ، چیزهایی هست که تو میدونی و من هیچ وقت نمیدونستم و شاید هیچ وقت هم نفهمم .
اتفاقاتی میافته که ذهن محدود من قادر به تعبیرش نیست ، چشمهای قاصر من قادر به دیدن اون چه پشتش هست ، نیست ؛ دلایلی مخفی هست که شاید واسه همیشه مسکوت و مکتوم باقی بمانه و اسراری هست که شاید دونستنش ، فهمیدنش ، تو ظرف ادراک من نگنجد . اینو تو می دونی .
پس واسه لحظههای دشوار به من قدرت تحملشو ببخش . منو به اون نقطه برسون که همیشه یادم بمونه ، همه چیز از سوی تو خیر مطلقه حتی اگر ظاهراً همه چیز عذابآور و دشوار باشه .
گاهی اوقات آرزوهایی داشتم و تو زیر نامه آرزوهام نوشتی موافقت نمیشود . راستش اولش حس خوبی نداشتم ، دلم میگرفت ، شاید به خاطر جنسم که شیشه حس و عاطفه بود .
منو ببخش که یه وقتایی از سر بیصبری و ناشکیبایی تو خلوت و تنهاییم ازت میپرسم : آخه چرا ؟ ؟ ؟
وقتایی که هر چی فکر می کردم فکر اسیر خاکم به هیچ جا نمیرسید . دنبال دلیل میگشتم و دلیلی پیدا نمیکردم ، پیش میاومد که با یه بغضی تو گلوم تکرار کنم : آخه واسه چی ؟ چی می شه اگه ... ؟
یه وقتایی از سر بیحوصلگی و فراموشکاری بهت گله میکردم ، چقدر از بزرگواریت شرمندهام که منو در تموم لحظههای ناشکریم ، توی تموم لحظههای بیصبریم با محبت تحملم کردی ، نه تنبیهم کردی نه حتی ذرهای محبتت رو ازم دریغ کردی . توی تنهاترین لحظات تنهاییم ، درست تو لحظههایی که فکر میکردم هیچ کس نیست ، اون موقع که به این حس میرسیدم که چقدر تنهام ، واسم نشونه میفرستادی که : من خودم تا آخرین لحظه باهاتم واسه تموم لحظات همراهتم . من تنها بنده تو نبودم اما یه لحظه هم تنها رهام نکردی .
تو تنهاترین و محکمترین قوت قلب دل تنهامی . تو طوفانهای زندگیم تو ابتدا و اصل آرامشمی . تو از من به من نزدیکتر بودی موندم که چطور گاهی اوقات چشمهای غافلم ندیدت اما تو هیچ وقت حتی لحظهای منو ترک نکردی . روزهایی رسید که فکر کردم با من قهری تو حتی در همون لحظهها با همون فکر اشتباه که حتی از به خاطر آوردنش شرمنده میشم از من قهر نکردی و به خاطر این فکر کودکانه نادرست طردم نکردی .
من دوستت دارم . منو ببخش اگه قولم مثل خودم کوچیکه ، اما دلم به بزرگی بیحد تو خوشه و پشتم به کمکهای تو گرم .
از تو سپاسگزارم که با بزرگواری همیشه کمکم کردی .
تو همونی که هر وقت ازت یاد کردم ، بهم امید بخشیدی ، تو یادت چیزی هست که منو زیرو رو میکنه . غصههامو میشوره و دلشکستگیهامو ترمیم میکنه ؛ چیزی که در هیچ چیز غیر از یاد تو نیست .
هر وقت خواستم ببینمت بیدرنگ با مهربونی در رو به روم باز کردی و نگاه نکردی گناهکارم . حذفم نکردی من همیشه دست خالی به دیدنت اومدم و تو همیشه با دست پر روانهام کردی .
هر وقت صدات کردم طوری بهم جواب دادی که انگار مدتهاست منتظرم بودی ؛ هر وقت ندونسته از بیراه سردرآوردم خودت منو صدا کردی ، گاهی با تلنگر اتفاقات ساده روزمره منو از ادامه یه راه غلط منع کردی . اما حتی اون وقتی که ازم مکدر بودی با بزرگواری آبروم رو حفظ کردی . تو همیشه خدا بودی و من همیشه حتی کمتر از یه بنده ، به من از صفات و ذات چیزهایی ببخش تا جسم خاکی من به روح آسمونی حتی شده یک سر سوزن نزدیکتر بشه .
به حافظهام قدرتی ببخش تا اجازه گرفتن از تو رو هیچ وقت از خاطر نبره ، به ارادهام همتی ببخش تا استوار بر این عهد پابرجا بمونه .
ازت متشکرم خدای خوب من .
متن خوبی بود اینجا آوردم
» زندگی رو مثل یک پل قدیمی ببین،
به این فکر نکن اگه تنها ازش بگذری دیرتر خراب میشه،
به این فکر کن اگه خواستی بیفتی یکی باشه دستتو بگیره.
زیارت آقا امام رضا (ع)مشرف شدم ،آنهم پس از بازگشت از/حجت الاسلام / حالم و روزم این شعر بود:
یا رضا مشتاق دیدار خراسان توام
تا رسم در کوی تو چون شمع سوزان توام
کعبه من قبله گاه آسمانی ام تویی
در نماز عشق خود سوی خراسان توام
بار بگشایم اگر در کویت ای سلطان عشق
در طواف بارگاهت مست و حیران توام
در هوایت پر زنم همچون کبوتر یا رضا
طائر بشکسته بال صحن و ایوان توام
صد گره خورده دلم بر پنجره فولاد تو
من در این دارالشفا مشتاق درمان توام
آب سقاخانه ات سرچشمه آب حیات
من کویر تشنه ام،مشتاق باران توام
گوشه صحنت مرا زیبا تر از باغ بهشت
بی تو جنَّت را نخواهم چون به رضوان تو ام
گنبد زردت مرا چون کعبه زرین عشق
در طواف حج دل،هر لحظه گریان تو ام
اوج هر گلدسته ات بالا تر از عرش و فلک
رحم کن بالا نشین،محتاج احسان تو ام
توشه ای از خاک پای زائرانت کیمیاست
گوشه چشمی کن ای مولا که خواهان تو ام
ای پناه بی پناهان،ای رئوف اهل بیت
رو به سویت آمدم از بی پناهان تو ام
گرچه غرقم در گناه و زائری بی معرفت
هر چه باشم کن قبولم چون که مهمان تو ام
... پيام هاي ديگران() link دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸ - عبدالرضا
نیوتن چندی پیش از وفاتش با نگاهی به زندگی علمی گذشته اش درباره ی خود می گوید:من نمیدانم به چشم مردم دنیا چگونه می ایم اما در چشم خودم به کودکی می مانم که در کنار دریا بازی می کند و توجه خود را هر زمان به یافتن ریگی صافتر یا صدفی زیباتر معطوف میکند در حالی که اقیانوس بزرگ حقیقت هم چنان نامکشوف مانده و در جلوی او گسترده است.
... پيام هاي ديگران() link دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸ - عبدالرضا
ز طرف پدر نسبش به محمد بن حسن شیبانی، فقیه معروف حنفی سده ۲ قمری میرسد. پدرش اهل دشت (شهری در نزدیکی اصفهان) بود که در سده ۸ قمری به خراسان کوچ کرد و در شهر جام با شهرت دشتی منصب قضاوت یافت و ماندگار شد.[۱]
روزگار کودکی و تحصیلات مقدماتی جامی در خرگرد جام،که در آن زمان یکی از تبعات هرات بود در کنار پدرش سپری شد. در حدود سیزده سالگی همراه پدرش به هرات رفت و در آنجا اقامت گزید و از آن زمان به جامی شهرت یافت وی در شعر ابتدا دشتی تخلص میکرد، سپس آن را به جامی تغییر داد که خود علت آن را تولدش در شهر جام و ارادتش به شیخ الاسلام احمد جام ذکر کردهاست.[۱]
جامی مقدّمات ادبیات فارسی و عربی را نزد پدرش آموخت و چون خانوادهاش شهر هرات را برای اقامت خود برگزیدند، او نیز فرصت یافت تا در مدرسه نظامیه هرات که از مراکز علمی معتبر آن زمان بود، مشغول به تحصیل شود و علوم متداول زمان خود را همچون صرف و نحو، منطق، حکمت مشایی، حکمت اشراق، طبیعیات، ریاضیات، فقه، اصول، حدیث، قرائت، و تفسیر به خوبی بیاموزد و از محضر استادانی چون خواجه علی سمرقندی و محمد جاجرمی استفادهکند.
در این دوره بود که جامی با تصوّف آشنا و مجذوب آن شد بهطوریکه در حلقه مریدان سعدالدین محمد کاشغری نقشبندی درآمد و به تدریج چنان به مقام معنوی خود افزود که بعد از مرگ مرشدش (۸۶۰ ه ق برابر با ۱۴۵۵ م) خلیفه طریقت نقشبندیه گردید. پس از گذشت چند سالی جامی راه سمرقند را در پیش گرفت که در سایه حمایت پادشاه علم دوست تیموری الغ بیگ به کانون تجمّع دانشمندان و دانشجویان تبدیل شده بود. در سمرقند نیز نورالدّین توانست استادانش را شیفته ذکاوت و دانش خود کند. او که سرودن شعر را در جوانی آغاز کرده و در آن شهرتی یافته بود، با تکیه زدن بر مقام ارشاد و به نظم کشیدن تعالیم عرفانی و صوفیانه به محبوبیتی عظیم در میان اهل دانش و معرفت دست یافت.
جامی به افتادگی و گشادهرویی معروف بود و با اینکه زندگیای بسیار ساده داشت و هیچ گاه مدح زورمندان را نمیگفت، شاهان و امیران همواره به او ارادت میورزیدند و خود را مرید او میدانستند. جانشینان الغ بیگ خصوصا سلطان حسین بایقرا و امیر او علیشیر نوایی تا آخر عمر او را محترم میداشتند و اوزون حسن آق قویونلو، سلطان محمّد فاتح پادشاه عثمانی و ملک الاشراف پادشاه مصر از ارادتمندان او بودند.
جامی سرانجام در سن ۸۱ سالگی در شهر هرات درگذشت. آرامگاه او در حال حاضر در شمال غربی شهر هرات واقع و زیارتگاه عام و خاص است است
...ادامه مطلب پيام هاي ديگران() link یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸ - عبدالرضا
امام حسین علیهالسلام از ویژگیهای پیشوای صالح، این را میداند که پایبند دین حق باشد و خود را وقف خدا و راه او کرده باشد؛
«الدائنُ بدین الحقِّ و الحابسُ نفسَهُ علی ذاتِ الله.»
امام خمینی (ره) میفرماید:
باید خودتان را بسازید تا بتوانید قیام کنید، خود ساختن به این که تبعیت از احکام خدا کنید.
تا در بند خویشتن خویش و هواهای نفسانی خود باشید، نمیتوانید « جهاد فی سبیلالله» و دفاع از «حریم الله» نمایید.

دلم گرفته
صدای العطش آل رسول
درآسمان تاریخ ؛
هستی راعزادارکرده است
یاحسین
... پيام هاي ديگران() link پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸ - عبدالرضا
روزی لقمان به پسرش گفت:
امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.
اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی!
و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی!
پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم
چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟
لقمان جواب داد:
اگر کمی دیر تر و کمتر غذا بخوری
هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی
در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است.
و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای گیری
آن گاه بهترین خانه های جهان مال توست.
کربلا یعنی طلوع سرخ خون
خط ظلمت را شکستن با جنون
کربلا یعنی قیامی در قعود
یعنی از گودال تا اوج صعود
کربلا یعنی عبوری پر شتاب
تشنه ماندن در کنار شط آب
... پيام هاي ديگران() link پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸ - عبدالرضا
یک روز می پیچم ز هم سر رشته تقدیر را
آئینه دل بشکنم تا وصل دیدار رخش
صد بار حک سازم به دل تکرار این تصویر را
در حلقه دیوانگان پیر خرد بهر نشان
پیچید دور گردنم این حلقه زنجیر را
در مذهب آئینه ها جایی ندارد کینه ها
برخیزبر چین از جبین این ظلمت شبگیر را
ای ریسمان حلاج را از دار بالا تر بکش
بر سردر خورشید زن تندیسه تکبیر را
می گفت گل با بلبلی اینجا نمی لرزد دلی
بر دشنه منقار زن گلبانگ بی تأثیر را
یادش بخیر آن صبحدم دستانمان در دست هم
آهسته می گفتیم به هم آن خواب بی تعبیر را
... پيام هاي ديگران() link سهشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸ - عبدالرضا
٣٠ روز میهمان خدا بودم ،حیفم اومد خو دمو به چز او مشغول کنم، فصل جدیدی در زندگی ام شروع شده ،اگه خدا بخواد برخی د ستآورد های سفر رو تقدیم خواهم کرد.
با پوزش از غیبت ۴٠روزه ام؟؟
... پيام هاي ديگران() link شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸ - عبدالرضا
بهاءالدین عاملی معروف به شیخ بهایی نه تنها افتخار ایران است بلکه او یکی از بزرگترین دانشمندان جهان است
مردی که توانست آبروی ایران را بخرد و در تمامی طول تاریخ ایران فقط یک زمان ایران سربلند بود آن هم زمان شیخ بهائی بود
از گذشته تاریخ ما هیچ اطلاعی در دست رس نیست چون پس از حمله آریایی ها به جنوب غربی آسیا متاسفانه همه چیز نابود شد و آریایی ها نیز بسیار وحشی بودند و اصلا اهل علم و دانش نبودند تو منابع یونانی نیز همیشه به آریایی ها وحشی می گفتند و همیشه علم در دست یونانی ها بود مثلا ارسطو افلاطون و سقراط
در زمانی پادشاهی شاه طهماسب پدر شیخ بهائی که یکی از علمای شیعه لبنان و زیر ظلم و ستم دولت عثمانی به سر می بردند با پسرش شیخ بهائی به ایران مهاجرت کردند و بدون هیچ گونه حس نژاد پرستی شاه طهماسب پذیرای آنها شد و نه تنها به دلیل اختلاف نژادی که داشتند هیچ سرزنش نمی شدند بلکه دربار صفویه به آنها کاملا احترام می کردند چون صفویه شیعه بود و طبق آئین شیعه تمامی انسان ها باهم برابرند ولی در زمان هخامنشیان و عرب ها اوج نژاد پرستی در ایران بود و اصلا نژاد پرستی آریایی بسیار مشهور است مثل هیتلر که آریایی بود
شیخ بهائی زمانیکه بزرگ شد با شاه عباس اول مقارن بود شاه عباس پادشاه دلیر و شجاعی بود او مردی بود که همه ی عمر خود را صرف سربلندی ایران کرد شاه عباس با امن کرد ایران از شر پرتغالی ها عثمانی و ازبک ها توانست به امور ایران رسیدگی کند و با استفاده از شیخ بهائی نه تنها ایران را در صدر یکی از پیشرفته ترین کشور های جهان قرار داد بلکه پایتخت خود یعنی اصفهان را زیباترین شهر جهان کرد
شیخ بهائی توانست آبروی تمامی ایرانیان را بخرد شیخ بهائی با آثاری که ساخت توانست جهان را شگفت زده کند و تصویری زیبا از ایران مطرح کند تصویری که مدت ها وحشی و غیر علمی بود
تصویری که حتی اگر امروز گاردین انگلیس مقاله بنام امپراطوری شیطان می نویسد و امپراطوری هخامنشیان را امپراطوری شیطان می خواند همین گاردین به امپراطوری صفویه لقب امپراطوی خرد(دانش) می دهد و این لقب تنها به یک امپراطوری در تمامی تاریخ داده شد و آن هم امپراطوری شاه عباس بود
امپراطوری خرد (دانش
در اینجا چند اثر اورا را معرفی کنم
او افزون بر تجدید ساخت حرم امام رضا علیه السلام
که شیخ وصیت کرد او را در پایین پای امام رضا علیه السلام دفن کنند ، چندین اثر ماندگار از خود به یادگار نهاد:
1.کتاب خلاصه الحساب این کتاب امروز در دانشگاه های آلمان تدریس می شود
2.ساخت حمامی که 100 ها سال با یک شمع کوچک کار می کرد و آن شمع آب آنجا را گرم می کرد که آخر سر انگلیسی ها برای اینکه این تکنولوژی را یادبگیرند آن حمام را خراب کردند ولی هیچ وقت آن شمع کار نکرد
3 . ساخت مسجد شاه اصفهان که اگر کسی در منبر صحبت کند صدای او در همه جای مسجد به یک صدا شنیده می شود
4. ساخت منار جنبان
5 تقسیم آب زاینده رود
6ساخت مسجد چهار باغ بر روی لجنزار
7.محاسبات کامپیوتری که در کتاب خلاصه الحساب به آن پرداخته شده و اولین صحبت در رابطه با بایت
8. اشعار او نیز به فرانسوری ترجمه شده
این چند تا از مهمترین آثار شیخ بهائی بود
اما وصیت شیخ بهائی بسیار شبیه وصیت دیگر دانشمند شیعه یعنی خواجه نصیر بود
او همانند خواجه نصیر وصیت کرد او را در پایین پا یکی از امام ها دفن کنند خواجه نصیر وصیت کرد که او را در پایین پای امام کاظم علیه السلام دفن کنند.
زین الدین بن على احمد بن محمدبن على بن جمال الدین تقى الدین صالح بن مشرف به معروف به "شهیدثانی "سال 911 ه.ق در جبل عامل دیده به جهان گشود. روز تولد او ١٣شوال ویاسیزدهم رجب مقارن با زاد روز مولى و مرادش مولى الموحدین امیر مومنین بود...در فرخنده روز تولدآن ان عالم ربانی و بزرگ وصیت اخلاقی گرانسنگ وراهگشای او رایرای عاشقان کوی دوست می آورم
نقل از چهل دستورالعمل عرفانی و اخلاقیhttp://azyz2.persianblog.ir


آه ازاین درد که ترا به بند کشیدند و بر بستند و هیچکس نبود که از تو حمایت با شفاعت کند.
ترا که نزد خردمندان شکوهمندترین و برترین شهریارى با خود مى کشیدند و مى بردند.
عجب از کوهستان که سر خشم بر زمین نمى غزد و نمى لرزد واز ستارگان که فرو نمى پاشند.. بر درگذشت زیدالدین عجبى نیست اگر کوهها بلرزه در آیند بلکه عجب از آرامش آنهاست .
از شعر فتال درشهادت شهید ثانی
# # # # # # # # #
زین الدین بن على احمد بن محمدبن على بن جمال الدین تقى الدین صالح بن مشرف به سال 911 ه.ق در جبل عامل دیده به جهان گشود. روز تولد او ١٣شوال ویاسیزدهم رجب مقارن با زاد روز مولى و مرادش مولى الموحدین
|
حضرت امیرالمومنین على بن ابیطالب[ ع] بود.اجداداو از علماء ربانى بودند و فرزندان او نیز همچون ستارگانى در آسمان تاریخ اسلام درخشیدند. دروس مقدماتى رااز پدر بزرگوارش فرا گرفت .این مرد وارسته همراه با آموزش علوم مقدمات عشق به علم و معنویات را در جان و قلب خود جاى داد وازاین روى او در نوجوانى بااسباب و راههاى رشد و کمال آشنا گردید بگونه اى که بعداز پدر راه و رسم آموزش و سازندگى را نیک مى دانست . آن بزرگوار با کمک از تعلیمات پدر پلکان قرب الهى و تکامل علمى را یکى پس از دیگرى پشت سر نهاد. اندیشه منسجم و ژرف بین و ذهن و فاد و نکته بین او که بعد در کتاب ها و آثارش خودنمائى کرد مرهون همین دوران طلائى و شکوفایى اوست . عشق او به فراگیرى دانش و کسب کمالات معنوى او را بى قرار ساخت بگونه اى که دراین راه همه سختیها را به جان خرید و هر مانعى رااز پیش روى برداشت . دراین راستا به : میس کرک نوح مصر مکه مدینه بیت المقدس حلب قسطنطنیه بعلبک شهرهاى عراق و دیگراقالیم سفر کرد. دانشها و روشهاى موجود آن حوزه ها راازاساتید فن آموخت و سرآمد عالمان زمان خویش گردید. مرحوم علامه امینى در کتاب شهداءالفضیله مى گوید: از گوهران نفیس روزگار و دریاى بیکران دانش زیور دین و آیین استاد فقیهان بزرگ دانشمندى که در فلسفه و عقیده شناسى فقه واصول شعر وادب علوم طبیعى و ریاضیات دست داشت . شهرت عالمگیرش کافى است که مقامش را بنماید و ما رااز هر گونه تعریف و توصیف بى نیاز سازد. خلاصه آن که هر تمجید که از وى بر زبان آید کوچکتراز مقام اوست و هر توصیف نارساتراز حدودى ... . شهید ثانى قدس سره تنها به فراگیرى علوم نقلى و مرسوم زمان خود بسنده نکرد. بلکه به علوم باطن روى آورد و به سیر و سلوک و ریاضت نفس پرداخت و خود مرشداین علوم گردید.اوازاین که در حوزه هاى علوم دینى معارف شهودى متروک مانده و علوم نقلى و رسمى مایه تفاخر و مباهات گشته است در رنج بود: دریغا دراین دوران دانش پاکسازى قلب و تکامل دهى به آن نه تنها کهنه و مندرس شده است بلکه آثار آن محو گردیده است . باتقوا و پارسا دراین زمان به کسانى گویند که از محرمات ظاهرى نوشته شده در کتابهاى فقهى اجتناب کنند ولى بازرسى قلب و پاکسازى آن از صفتهاى ناپسند نزد خداى تعالى همچون : حسد تکبر کینه توزى دشمنى ریا ریاست طلبى برترى جوئى بداخلاقى بداندیشى درباره همنشینها و دوستاران را وا نهاده اند حتى بسیارى ازاین امور را گناه نمى انگارند بااین که این خصایص ریشه و سرچشمه همه گناهان مى باشند.... آرى او یگانه دوران و ستاره زمان خویش شد. دراین سفرها همراه با تعلم و فراگیرى دانشهاى |
ادامه مطلب پيام هاي ديگران() link پنجشنبه ٩ مهر ۱۳۸۸ - عبدالرضا









